![]() |
![]() |
|
| شب تاب از خودش و نی نی اش می گوید... |
|
روز به روز ني ني داره بزرگتر ميشه و رسيدگي بهش به زمان بيشتري احتياج داره. وضعيت خواب، تغذيه، رشد، سلامت و بهداشت و نظافتش و به تازگي بعضي آموزشهاي متناسب با سنش از ابتدا تا الان هميشه ذهنمو درگير کرده و روش حساس بودم. حيفم اومده ذره اي بي خيالي و بي اعتنايي به خرج بدم. هميشه قيد استراحت و رسيدگي به خودمو زدم تا اون بهتر و قويتر و سالم تر باشه و رشدش جلوتر بيفته. درسته که جواب زحمتهامو گرفتم و خدارو شکر يه بچه کاملا سالم و قوي و تپل و خوشگل و خواستني دارم که هر جا ميريم همه طرفدارش ميشن و اونم به روي همه لبخند ميزنه ولي خودم ديگه دارم از پا درميام. شايد اگه اين حرفا رو از يه نفر ديگه ميشنيدم سريع ميگفتم اي بابا مگه بيکاري؟پس سهم خودت چي ميشه ولي حالا که خودم دارم اينارو تجربه ميکنم ميدونم که نميتونم ذره اي ازش غافل بشم. بهرحال اين ني ني شبتابه که اولويت اول رو توي زندگيم داره تا کمي بزرگتر و مستقل تر بشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 12:53 توسط شب تاب |
|
|
يا سلام نوشتن از يک ني ني گل 6 ماهه خيلي کار سختيه. چون نميدوني از کجا و چه جوري بنويسي که همون حسي رو که داري منتقل کني.مگه فقط به اشاره اي بسنده کني. زندگي ما با حضور ني ني گلمون رنگ و بوي ديگه اي گرفته.هرچند تمام انرژي و وقت و نگراني منو بعنوان يک مادر بخودش اختصاص داده و ديگه به خيلي از کارهايي که دوست دارم انجام بدم اصلا نميرسم حتي فکر بکنم ولي حس ميکنم زندگيم مسير مشخصي داره و يه جاهايي تا اين حد مفيدم که زندگي و پرورش يه موجود کوچولوي ناتوان که تبديل يه انسان بزرگي خواهد شد به من محول شده که من بايد به نحو احسن انجام وظيفه بکنم. همين خودش آدمو سبک ميکنه و اميد ميده تا بتوني دل بکني ازخيلي چيزا. مثلا از يه خواب دلنشين بي وقفه که مدتهاست آرزوشو داري .چونکه توي دل تاريک شب با گريه اون موجود نازنين که سکوت خونه تو ميشکنه از جاي گرمت بايد جدا بشي و با بغل کردن و محبت کردن و ناز و نوازش آرومش کني و بخودت بچسبوني و پيشونيشو ببوسي. به ساعت نگاه ميکني.بله! وقت شيرخوردن خانوم کوچولو شده.گاهي اوقات ساعت به ساعت يا 1.5 ساعت يکبار و بعضي وقتها هم که کمتر پيش مياد 2 ساعتي يک بار. و چقدر زيبا در حاليکه در عالم خواب جاگرفته سر ساعت بخاطر رفع گرسنگي بيدار ميشه و منو خبر ميکنه که سيرش کنم. شب از داخل گهواره چرخدار کنار تختم که بلندش ميکنم همچنان با دستهاي گرم و تپلش داره چشماشو مي ماله و موهاي زياد و نرمش پريشون شده وهر قسمت يک طرف رفته. حاضر نيست چشماشو باز کنه.همون طور با چشم بسته فقط يک چيز رو با دهن کوچولوش جستجو ميکنه و اونو باز ميکنه.اون فقط شير ميخواد. پيشونيشو ميبوسم و کمي توي بغلم فشارش ميدم و بعدبا يک بسم ا... شروع ميکنم.بدون وقفه ميخوره تا خسته بشه.بعد چند ثانيه استراحت ميکنه تا نفس تازه کنه و دوباره... تا جايي که سير بشه و باز خواب اونو دربربگيره.در تمام طول اين پروسه چشماي ني ني توي دل تاريکي شب بسته است ولي وقتي درخواب روز باشه بعد از بيداري و گريه معمولش با چشمهاي گرد و نازش دنبال من ميگرده تا تعجب و شايد وحشت خاصي رو که در اين نگاه وجود داره با آرامشي که من بهش ميدم تبديل به خنده بکنه. خيلي شيرينه.... خيلي .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/12ساعت 13:51 توسط شب تاب |
|
|
سلام به همه دوستای گلم
از همه ممنون که نگران من بودین و احوال من و نی نی ام رو پرسیدین.بهمین زودی میام و ازش مینویسم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/03ساعت 12:22 توسط شب تاب |
|
|
سلام
الان ۲۰ روزه که من مامان شدم.من خوبم.نی نی هم خوبه.اون یه دخمل ناز و خوشگله که حسابی ما رو مشغول و گرفتار خودش کرده. هنوز فرصت نکردم هیچ یادداشتی بنویسم.سر فرصت میام.فعلا... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/10/26ساعت 14:54 توسط شب تاب |
|
|
ني ني حرف داره : - يادتونه گفتم بعدا ميام و ميگم دخملم يا پسري؟ فکر کنم حالا وقتشه که بگم و ملتي رو از کنجکاوي و سردرگمي دربيارم - من ديگه گنده شدم ها و همش به دنده ها و بالاي دلم با پاهاي کوچولوم فشار ميارم.اما اين مامان من اصلا از رو نميره و نميشينه توي خونه استراحت بکنه.هي ميگه اين هفته رو هم برم هفته بعد مرخصي ميگيرم. منم با خودش هي از اين ور به اون ور ميبره. - مامان شبتاب به فکر زايمان طبيعيه.دکترش گفته ميتونه. شما هم براش دعا کنين لطفا .بايد خدا کمکش کنه - هوا سرده.برفهاي چند روز پيش هنوز آب نشده و يخ بسته ان. منم شدم ني ني زمستوني. - از همه دوست جوناي مامان شب تاب ممنونم که حالمو ميپرسن و هي ميگن مامانم مواظب باشه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/10/10ساعت 8:33 توسط شب تاب |
|
|
حیفم اومد تبریکات خودمو بابت این روزهای خوب تقدیم نکنم.
پریروز این اس ام اس از یک دوست که ماههاست بخاطر حضور نی نی و نرفتن به باشگاه ورزشی ندیدمش بدستم رسید منم برای شما میذارمش: یه آسمون گلهای یاس و میخک یه دریا عشق و اشتیاق و پولک یه حس عاشقانه یه قلب بیقرار و کوچک میخواد بهت بگه یلدا مبارک |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 10:35 توسط شب تاب |
|
|
- يک کم کرم به صورتم ميالم و سريع موهامو جمع ميکنم تا بفرستمشون زير مقنعه - يه وقتايي با خودم فکر ميکنم اين چقدر بده - يه وقتاي ديگه هم با خودم فکر ميکنم چقدر تفاوت در ساختار اخلاقي زن و مرد وجود داره. ريزبيني خانمها و به جزء نگاه کردن و دقتشون و اهميت دادن به خيلي از قضايا با کلي نگري و خيال راحت آقايون و بسرعت انجام دادن کارهايي که از نظر ما لازمه اما توسط ايشون ممکنه با بي تفاوتي به بعدها شيفت پيدا بکنه اصلا جور درنمياد. تروخدا اعصاب فولادي براي زندگي مشترک لازم نيست؟ تازه خدا به من رحم کرده يک نفر با من زندگي ميکنه که معمولا همراه منه توي کارهايي که بخوام.ولي بعضي وقتها آي حرص ميخورم م م م م م . - چقدر عصبي شدم .نه؟ - خانواده مستر شبتاب دوست دارن بيان و وسايل ني ني رو ببينن و ذوق ميکنن. از بس که اين آقاي شبتاب آرزو بدلشون گذاشته بوده .باز خدا رو شکر که من توي زندگيش از راه رسيدم وگرنه چي ميش ش ش ش ش ش د؟ - هنوز از وسايل ني ني مونده.تمومي نداره که |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/09/27ساعت 9:49 توسط شب تاب |
|
|
سلام به همه دوستاي ماماني خودم. بالاخره دوره انتظار به سر رسيد و تخت و کمد و پارتيشن خوشمل منم از راه رسيد و اما ديشب خاله جون جوني پيشم بود و کلي به مامان کمک کرد و کمد و پارتيشنمو دستمال کشيدن و هر چي عروسک و لوازم بهداشتي برايم خريده بودن توش جا دادن و چند تا هم آويز خوشگل به ديوارهاي اتاقم زدن.آي کيف کردم و هي توي دل مامانم از خوشحالي رقصيدم. دکتر ماماني از سفرش برگشت و مامان رو ويزيت کرد و بهش گفت دو هفته ديگه بازم سونوگرافي بکنه.از اون کارها که ما ني ني ها رو ميبينن که اعضاي بدنمون سالمه يا نه و بعد هم دخمليم راستي يادم رفت بگم مامان شبتاب کلي گنده شده و وزنش بالا رفته.ميدونين چقدر؟ من خودم پرونده دکتريشو ديدم که اولش چقده بوده و حالا چقدر؟ منها که کردم ديدم ب....له... 12 کيلو رو شاخشه.بعدنشم تازه بيشتر هم ميشه.دلم براش ميسوزه که بخاطر اين سنگيني بهش فشار مياد ولي چيکار کنم دست خودم نيست که.خوب من ديگه برم .کلي کار دارم .اين لايه هاي چربي زير پوستم بايد شکل بگيرن و دارم صدام ميزنن.تا بعد امضا: نی نی شب تاب خانوم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/09/21ساعت 13:0 توسط شب تاب |
|
|
اين پست از زبون ني ني ماست: سلام به همه دوست جونهاي مامان شب تاب مامان شب تاب ، شب که ميشه و بابا شب تاب مياد خونه خريدهايي رو که کردن مياره و نشونش ميده.منم اینجوری هی نیگا میکنم براتون بگم اينقده چيزهامو دوست دارم چون براي هر کدومش مامان شبتاب وقت و سليقه مصرف کرده و رنگهاي شاد و متنوع برام گرفته.اينقده بدم مياد هي مامانا همه چيزهاي ني ني هارو يک رنگ ميخرن و بيروحه.همه ني ني ها اعتراض ميکنن به اين قضيه که بابا حوصله ما سر رفت خوب ديگه من يواش يواش برم و به رشدم برسم . راستي يادم رفت بابا شب تاب به مامانم گفته که اگه من پسر بودم اسممو خودش بذاره و اگه دخمل بودم مامانم انتخاب کنه.مامان هم چند تا اسم کانديد کرده برام اسم بابا هم معلومه.حالا بعدا ميگم که مامان برنده ميشه يا بابا شب تاب... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:7 توسط شب تاب |
|
|
از تبريکات همه دوست جونهاي قديمي و جديدم ممنونم. راستش من هنوز موفق به گرفتن يه جشن کوچولو هم نشدم به همون دليل و چون خودم خواستم تا حالا فقط يه جعبه شيريني با يه دسته گل خوشگل که شامل مريم پاييزي خوشبو و ژربراي سرخ سرخه از داداش جونم گرفته ام. بد و بيراه به آقاي شبتاب نگين که خيلي گرفتار بوده اما اگه از حال ني ني بخواين براتون بگم که در حال تکاپو و ضربه و تکون و تحرکه تا بهر قيمتي هست جاي بيشتري واسه خودش باز کنه.منم که بينوا يک گوشه وايسادم و نيگا ميکنم. چکاپ اين ماه رو انجام ندادم.چون دکترم ايران نيست و تا هفته ديگه مياد و سرخود هم داروهاي عرف اين دوره رو که معروفترينش آهنه بخاطر بهم ريختن وضع معده ام کنار گذاشته ام اين سرماخوردگي بدجنس هم دست از سر من برنميداره پ.ن: سیندخت جون مرسی بابت آموزشت. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:24 توسط شب تاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
5 ماهگی نی نی شب تاب
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
|
RSS
|