تبليغاتX
شب تاب خانوم
شب تاب از خودش و نی نی اش می گوید...

روز به روز ني ني داره بزرگتر ميشه و رسيدگي بهش به زمان بيشتري احتياج داره. وضعيت خواب، تغذيه، رشد، سلامت و بهداشت و نظافتش و به تازگي بعضي آموزشهاي متناسب با سنش از ابتدا تا الان هميشه ذهنمو درگير کرده و روش حساس بودم. حيفم اومده ذره اي بي خيالي و بي اعتنايي به خرج بدم. هميشه قيد استراحت و رسيدگي به خودمو زدم تا اون بهتر و قويتر و سالم تر باشه و رشدش جلوتر بيفته. درسته که جواب زحمتهامو گرفتم و خدارو شکر يه بچه کاملا سالم و قوي و تپل و خوشگل و خواستني دارم که هر جا ميريم همه طرفدارش ميشن و اونم به روي همه لبخند ميزنه ولي خودم ديگه دارم از پا درميام.

شايد اگه اين حرفا رو از يه نفر ديگه ميشنيدم سريع ميگفتم اي بابا مگه بيکاري؟پس سهم خودت چي ميشه ولي حالا که خودم دارم اينارو تجربه ميکنم ميدونم که نميتونم ذره اي ازش غافل بشم.

بهرحال اين ني ني شبتابه که اولويت اول رو توي زندگيم داره تا کمي بزرگتر و مستقل تر بشه. الان که بخاطر شيرش کاملا وابسته منه و من نهايتا با داشتن شير ذخيره وکمي غذاي کمکي و  حضور يک نفر دلسوز و مراقب مثل مامان بزرگ تا 3 ساعت بيشتر نميتونم تنهاش بذارم.راستش خودمم دلم براش ميشه يه ذره تا دوباره ببينم و بغلش کنم .خدا رو شکر.زيباترين لحظات رو در عين سختي و تعهد و نداشتن استراحت و حذف خيلي از برنامه هام دارم تجربه ميکنم.هر چي باشه من الان يک مادرم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/24ساعت 12:53  توسط شب تاب | 

يا سلام

نوشتن از يک ني ني گل 6 ماهه خيلي کار سختيه. چون نميدوني از کجا و چه جوري بنويسي که همون حسي رو که داري منتقل کني.مگه فقط به اشاره اي بسنده کني.

زندگي ما با حضور ني ني گلمون رنگ و بوي ديگه اي گرفته.هرچند تمام انرژي و وقت و نگراني منو بعنوان يک مادر بخودش اختصاص داده و ديگه به خيلي از کارهايي که دوست دارم انجام بدم اصلا نميرسم حتي فکر بکنم ولي حس ميکنم زندگيم مسير مشخصي داره  و يه جاهايي تا اين حد مفيدم که زندگي و پرورش يه موجود کوچولوي ناتوان که تبديل يه انسان بزرگي خواهد شد به من محول شده که من بايد به نحو احسن انجام وظيفه بکنم. همين خودش آدمو سبک ميکنه و اميد ميده تا بتوني دل بکني ازخيلي چيزا. مثلا از يه خواب دلنشين بي وقفه که مدتهاست آرزوشو داري .چونکه توي دل تاريک شب با گريه اون موجود نازنين که سکوت خونه تو ميشکنه از جاي گرمت  بايد جدا بشي و با بغل کردن و محبت کردن و ناز و نوازش آرومش کني و بخودت بچسبوني و پيشونيشو ببوسي.

به ساعت نگاه ميکني.بله! وقت شيرخوردن خانوم کوچولو شده.گاهي اوقات ساعت به ساعت يا 1.5 ساعت يکبار و بعضي وقتها هم که کمتر پيش مياد 2 ساعتي يک بار. و چقدر زيبا در حاليکه در عالم خواب جاگرفته سر ساعت بخاطر رفع گرسنگي بيدار ميشه و منو خبر ميکنه که سيرش کنم.

شب از داخل گهواره چرخدار کنار تختم که بلندش ميکنم همچنان با دستهاي گرم و تپلش داره چشماشو مي ماله و موهاي زياد و نرمش پريشون شده وهر قسمت يک طرف رفته. حاضر نيست چشماشو باز کنه.همون طور با چشم بسته فقط يک چيز رو با دهن کوچولوش جستجو ميکنه و اونو باز ميکنه.اون فقط شير ميخواد.

پيشونيشو ميبوسم  و کمي توي بغلم فشارش ميدم و بعدبا يک بسم ا... شروع ميکنم.بدون وقفه ميخوره تا خسته بشه.بعد چند ثانيه استراحت ميکنه تا نفس تازه کنه و دوباره... تا جايي که سير بشه و باز خواب اونو دربربگيره.در تمام طول اين پروسه چشماي ني ني توي دل تاريکي شب بسته است ولي وقتي درخواب روز باشه بعد از بيداري و گريه معمولش با چشمهاي گرد و نازش دنبال من ميگرده تا تعجب و شايد وحشت خاصي رو که در اين نگاه وجود داره با آرامشي که من بهش ميدم تبديل به خنده بکنه.

خيلي شيرينه.... خيلي ....فعلا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/12ساعت 13:51  توسط شب تاب | 
سلام به همه دوستای گلم

از همه ممنون که نگران من بودین و احوال من و نی نی ام رو پرسیدین.بهمین زودی میام و ازش مینویسم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/03ساعت 12:22  توسط شب تاب | 
سلام

الان ۲۰ روزه که من مامان شدم.من خوبم.نی نی هم خوبه.اون یه دخمل ناز و خوشگله که حسابی ما رو مشغول و گرفتار خودش کرده.

هنوز فرصت نکردم هیچ یادداشتی بنویسم.سر فرصت میام.فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 14:54  توسط شب تاب | 

ني ني حرف داره :

-          يادتونه گفتم بعدا ميام و ميگم دخملم يا پسري؟ فکر کنم حالا وقتشه که بگم و ملتي رو از کنجکاوي و سردرگمي دربيارم .  (ببينين يه ني ني نيم وجبي هنوز نيومده چطور ميتونه يک عده رو سر کار بذاره!: شب تاب خانوم)  خلاصه اينکه جونم براتون بگه برخلاف نظر عده کثيري از نزديکان و فاميل و دوست که گفتن بنده پسرم  چون مامانم همه حالتهاي يک مامان منتظر پسر رو داره همينجا رسما اعلام ميکنم که .... من يه دخملم .تازشم دکتر سونوگرافي  خودش گفت به مامان و بابام که برام جهيزيه نخرن و بعد هم خنديد .اگه بيرون بودم براش پشت چشمي نازک ميکردم که بيا و ببين!   اون که نيست ببينه بابا شب تاب چقدر به فکر آينده منه و ميگه بايد همه چيز در اختيار اين بچه قرار بديم. اصلنشم براي دختر خودش جهيزيه نگيره! بله هم.چه معنی داره؟! 

-          من ديگه گنده شدم ها و همش به دنده ها و بالاي دلم با پاهاي کوچولوم فشار ميارم.اما اين مامان من اصلا از رو نميره و نميشينه توي خونه استراحت بکنه.هي ميگه اين هفته رو هم برم هفته بعد مرخصي ميگيرم. منم با خودش هي از اين ور به اون ور ميبره.

-          مامان شبتاب به فکر زايمان طبيعيه.دکترش گفته ميتونه. شما هم براش دعا کنين لطفا .بايد خدا کمکش کنه 

-          هوا سرده.برفهاي چند روز پيش هنوز آب نشده و يخ بسته ان. منم شدم ني ني زمستوني.  نميدونين چقدر بابا شبتاب از برف خوشش مياد.هي با ماشينمون طوري رارندگي ميکنه که سر بخوره روي برفا.شيطونه اين باباي من . تازشم ميگه وقتي که من بيام از همون اول منو با  خودش به کوه و صحرا ميبره و مثل يه مرد با من برخورد ميکنه.ما اينيم ديگه...

-          از همه دوست جوناي مامان شب تاب ممنونم که حالمو ميپرسن و هي ميگن مامانم مواظب باشه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 8:33  توسط شب تاب | 
حیفم اومد تبریکات خودمو بابت این روزهای خوب تقدیم نکنم.

پریروز این اس ام اس از یک دوست که ماههاست بخاطر حضور نی نی و نرفتن به باشگاه ورزشی ندیدمش بدستم رسید منم برای شما میذارمش:

یه آسمون گلهای یاس و میخک

یه دریا عشق و اشتیاق و پولک

یه حس عاشقانه یه قلب بیقرار و کوچک 

میخواد بهت بگه یلدا مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 10:35  توسط شب تاب | 

-     يک کم کرم به صورتم ميالم و سريع موهامو جمع ميکنم تا بفرستمشون زير مقنعه که آقاي شبتاب چشماشو باز ميکنه و ميگه سلام   و بعد نگام ميکنه. سرمو برميگردونم.لبخند ميزنم يهو ميگه تو چه راحت بلند ميشي؟ اول نيگاش ميکنم و بعد ميگم خوب چاره چيه بايد زود آماده بشم .بدم مياد دير برسم اداره. آي سخته اون موقع صبح با اين شرايطم از خونه ميزنم بيرون. واقعا دل کندن از رختخواب گرم سخته.با وجوديکه روزهاي مهم و سختي در پيش دارم ولي مرده اون روزهايي هستم که در مرخصي زايمان بسر خواهم برد و لازم نيست صبح علي الطلوع کارت بزنم.

-     يه وقتايي با خودم فکر ميکنم اين چقدر بده که من و آقاي شبتاب در طول روزهاي اداري اصلا همديگر رو نميبينيم و اون همش با کارش مشغوله و اين ديدار معمولا در ساعات اوليه شب ممکنه اتفاق بيفته که بعدش يا هر دو بيرون ميريم براي خريد يا اينکه ايشون جايي ميخواد بره يا خانواده اش رو ميخواد ببينه و بعضي وقتا تا ديروقت شب اين برنامه ها طول ميکشه و منم کلي برنامه خواب و استراحتم بهم ميخوره.اونم توي اين دوره که واقعا به خواب و استراحت زياد و منظم نياز ززززززز دارم.

-     يه وقتاي ديگه هم با خودم فکر ميکنم چقدر تفاوت در ساختار اخلاقي زن و مرد وجود داره. ريزبيني خانمها  و به جزء نگاه کردن و دقتشون و اهميت دادن به خيلي از قضايا با کلي نگري و خيال راحت آقايون و بسرعت انجام دادن  کارهايي که از نظر ما لازمه اما توسط ايشون ممکنه با بي تفاوتي به بعدها شيفت پيدا بکنه اصلا جور درنمياد. تروخدا اعصاب فولادي براي زندگي مشترک لازم نيست؟ تازه خدا به من رحم کرده يک نفر با من زندگي ميکنه که معمولا همراه منه توي کارهايي که بخوام.ولي بعضي وقتها آي حرص ميخورم م م م م م . 

-          چقدر عصبي شدم .نه؟

-      خانواده مستر شبتاب دوست دارن بيان و وسايل ني ني رو ببينن و ذوق ميکنن. از بس که اين آقاي شبتاب آرزو بدلشون گذاشته بوده .باز خدا رو شکر که من توي زندگيش از راه رسيدم وگرنه چي ميش ش ش ش ش ش د؟

-     هنوز از وسايل ني ني مونده.تمومي نداره که . بچه هاي اين دوره نيومده عجب جهاز و اسباب و اثاثيه اي دارن؟براي هر کدومش هم چقدر به وقت نياز داريم .ما هم که خداي وقتيم! (رجوع به بند دوم همين پست) تا ميخوايم راه بيفتيم بريم بيرون مغازه ها در حال تعطيل شدنن! کسي نميتونه اين شبانه روز رو کمي اضافه کنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 9:49  توسط شب تاب | 

سلام به همه دوستاي ماماني خودم.

بالاخره دوره انتظار به سر رسيد و تخت و کمد و پارتيشن خوشمل منم از راه رسيد .نميدونين چقده خوشدله .يعني شما هم براي ني ني هاتون اينقدر سليقه بخرج ميدين يا فقط مامان و باباي من اينطورين؟  تازشم رنگش نارنجي و نقره ايه  . اينو خودم از زبون مامان شبتاب شنيدم که داشت تلفني صحبت ميکرد وگرنه کو.... تا من از رنگها سردربيارم.  اينطور که از حرفاي مامان شب تاب شنيدم بقيه وسايلم هم رنگهايي شاد و زنده و توي همين زمينه دارن ولي اونطوري نيست که همه يکرنگ باشن.اينجوري ماماني من ميخواسته چشمهاي من همه رنگها رو تجربه بکنن ديگه.چه ماماني دارم من! 

و اما ديشب خاله جون جوني پيشم بود و کلي به مامان کمک کرد و کمد و پارتيشنمو  دستمال کشيدن و هر چي عروسک و لوازم بهداشتي برايم خريده بودن توش جا دادن و چند تا هم آويز خوشگل به ديوارهاي اتاقم زدن.آي کيف کردم و هي توي دل مامانم از خوشحالي رقصيدم. بابا شب تاب رفته بود به مامان و باباي خودش  سر بزنه و دير اومد و ديگه کار تموم شده بود و از اونجايي که هي من احتياج به غذا دارم و دل ماماني ضعف ميرفت اونها شام خوردن .نميدونين چه حالي داره وقتي از اون بالا براي من غذا ميرسه.من يک گوشه سنگين و رنگين ميشينم و تکون نميخورم که چيزيو از دست ندم تا نکنه خداي نکرده ضعيف بشم و اون وقت مامان و باباي خوبمو اذيت بکنم و هي منو دکتر ببرن.

دکتر ماماني از سفرش برگشت و مامان رو ويزيت کرد و بهش گفت دو هفته ديگه بازم سونوگرافي بکنه.از اون کارها که ما ني ني ها رو ميبينن که اعضاي بدنمون سالمه يا نه و بعد هم دخمليم  يا پسری .منم اون موقع ميام و بهتون راستشو ميگم.

راستي يادم رفت بگم مامان شبتاب کلي گنده شده و وزنش بالا رفته.ميدونين چقدر؟ من خودم پرونده دکتريشو ديدم که اولش چقده بوده و حالا چقدر؟ منها که کردم ديدم ب....له... 12 کيلو رو شاخشه.بعدنشم تازه بيشتر هم ميشه.دلم براش ميسوزه که بخاطر اين سنگيني بهش فشار مياد ولي چيکار کنم دست خودم نيست که.خوب من ديگه برم .کلي کار دارم .اين لايه هاي چربي زير پوستم بايد شکل بگيرن و دارم صدام ميزنن.تا بعد

امضا: نی نی شب تاب خانوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 13:0  توسط شب تاب | 

اين پست از زبون ني ني ماست:

سلام به همه دوست جونهاي مامان شب تاب  مرسي که حالمو ميپرسين و دوست دارين بدونين که من کي ميام. زياد منتظرتون نميذارم .قول ميدم همين دو سه ماه آينده وارد اين دنيا بشم و همه رو ببينم و بذارم که همه اونهايي که آرزومند و مشتاق من بودن منو نيگا کنن . جونم براتون بگه که من ديگه اونقده بزرگ شدم  که مامان شب تاب نميتونه زياد سرپا وايسه و کارهاشو بکنه و خم و راست بشه و راه زياد بره .اما اين مامان که از رو نميره و از سر کارش که مياد خونه بدون استراحت با خاله عزيزم که خيلي دوسش دارم و به فکر من و مامانمه سر از خيابون درميارن و براي من کلي چيزهاي خوشگل مشگل ميخرن . خوب من که خيلي دوست دارم اونها از اين کارها بکنن و هي بيشتر برام خريد کنن چون کلي کيفور ميشم و با ضربه هاي ريز و درشت و تکونهاي کوچيک و بزرگ خوشحاليمو به مامانم نشون ميدم.مخصوصا اگه يه آهنگ خوشگل هم برام با صداي بلند گذاشته باشن  ولي خوب از طرف ديگه نگران مامان هم هستم که استراحتش کمه!

مامان شب تاب ، شب که ميشه و بابا شب تاب مياد خونه خريدهايي رو که کردن مياره و نشونش ميده.منم اینجوری هی نیگا میکنم   اون وقت بابا شب تاب با ناباوري درحاليکه داره ميخنده رو به مامان ميکنه و ميگه هنوز باورم نميشه.اينا چقده کوچولو ان! يعني اينا مال ني ني ماست؟   خوب بابا شب تاب منم که بيام که يه ذره بيشتر نيستم ولي قول ميدم زود زود بزرگ بشم و خوب رشد کنم و اينقده بشم.

براتون بگم اينقده چيزهامو دوست دارم چون براي هر کدومش مامان شبتاب وقت و سليقه مصرف کرده و رنگهاي شاد و متنوع برام گرفته.اينقده بدم مياد هي مامانا همه چيزهاي ني ني هارو يک رنگ ميخرن و بيروحه.همه ني ني ها اعتراض ميکنن به اين قضيه که بابا حوصله ما سر رفت  که مثلا همش رنگ آبي ديدم يا همه وسايلمون صورتيه يا زرد و بقيه رنگا که خودتون ميدوني ن... مال من اينطور که از مامان شنيدم( خودم که از رنگها سر درنميارم.حواستون کجاس؟) بيشتر توش نارنجي داره ولي بقيه رنگهاهم توي وسايلم هست مثل زرد و صورتي و سفيد و سبز و آبي و ... خيلي هم خوشگله. دلتون بسوزه!    تازشم  وقتي همه رو چيدن به مامانم ميگم عکس بندازه و نشونتون بده که من چقدر خوش بحالمه! (ببخشین من بی ادب نیستم .این ایکن خودش اومد یهو)

خوب ديگه من يواش يواش برم و به رشدم برسم . راستي يادم رفت بابا شب تاب به مامانم گفته که اگه من پسر بودم اسممو خودش بذاره و اگه دخمل بودم مامانم انتخاب کنه.مامان هم چند تا اسم کانديد کرده برام اسم بابا هم معلومه.حالا بعدا ميگم که مامان برنده ميشه يا بابا شب تاب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/15ساعت 10:7  توسط شب تاب | 

از تبريکات همه دوست جونهاي قديمي و جديدم ممنونم.

راستش من هنوز موفق به گرفتن يه جشن کوچولو هم نشدم  .اين يعني اينکه هنوز کيک نگرفته ام.آخه ميدونين که انگار تولد گرفتن به کيک و شمع هاشه. مگه نه؟

به همون دليل و چون خودم خواستم تا حالا فقط يه جعبه شيريني با يه دسته گل خوشگل که شامل مريم پاييزي خوشبو و ژربراي سرخ سرخه از داداش جونم گرفته ام.

بد و بيراه به آقاي شبتاب نگين که خيلي گرفتار بوده  و دليلش موجه بوده وگرنه .و شاید هم  ... بگذريم.حالا قول داده فرصت بکنه حسابی از خجالت من دربياد  . البته من اونقدر مناعت طبع دارم که چيزي به روش نيارم ولي خوب يه وقتهايي يه يادآوري کوچولو لازمه زندگي مشترکه عزيزان من ! ياد بگيرين! عجب کلاس اخلاقي گذاشتم من!

اما اگه از حال ني ني بخواين براتون بگم که در حال تکاپو و ضربه و تکون و تحرکه تا بهر قيمتي هست جاي بيشتري واسه خودش باز کنه.منم که بينوا يک گوشه وايسادم و نيگا ميکنم.

چکاپ اين ماه رو انجام ندادم.چون دکترم ايران نيست و تا هفته ديگه مياد و سرخود هم داروهاي عرف اين دوره رو که معروفترينش آهنه بخاطر بهم ريختن وضع معده ام کنار گذاشته ام .خدا کنه مشکلي پيش نياد.چون حجم خون بدن ما 40 تا 50 درصد در اين ايام افزايش پيدا میکنه که بايد تامين بشه.

اين سرماخوردگي بدجنس هم دست از سر من برنميداره و آخرش ديشب منو راهي دکتر کرد و مجبور شدم برم توي خط دارو و سرم. از بس سرفه کردم تمام بدنم درد ميکنه.خيلي بده اين سرماخوردگي!  

پ.ن: سیندخت جون مرسی بابت آموزشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/08ساعت 11:24  توسط شب تاب |