از دوشنبه قبل شروع شد.همسری به من ساعت ۵ صبح اطلاع داد ولی اون اتفاق تلخ و سیاه زودتر افتاده بود.پدرشون رفت به جایگاه ابدی و آروم گرفت.دوستش داشتم توی همون مدت کم که بیشترش هم بیمار بود.قطعا دیگران بیشتر از من ازش خاطره دارن و باهاش بودن ولی همون مدت کم هم یادآور لبخند مهربون و چشمای اشک شوقش هست که با عشق نگاه من و همسری و نی نی مون میکرد و شکر خدا میکرد.
روحش شاد...
آروم گرفتن و درد نکشیدنش فقط ما رو آروم میکنه.
خدایا راضیم به رضای تو
دخترك كلي شيرين زبوني ميكنه و اطرافيان قربون و صدقه اش ميرن و براي ديدنش بي تابي ميكنن. مادرجونشو كه خيلي بهش رسيدگي ميكنه واقعا دوست داره و زمانهايي كه پيشمون نيست مخصوصا وقتي از خواب بلند ميشه سراغ ميگيره و ميره توي خونه دنبالش ميگرده .وقتي هم پيداش نميكنه با بغض و تعجب مياد به من ميگه مادرجون رفته...
خيلي چيزها رو ميفهمه و تشخيص ميده .محبت، شادي،توپ و تشرهايي كه بهش ميزنيم وقتي كارهاي مطابق ميلشو ميخواد انجام بده و ...
با وجوديكه دكترش گفته شيرشو قطع كنم ولي هنوز دلم نيومده.آخه چند روزي اشتهاش بهتر شده بود و غذاهم ميخورد. خدا ميدونه چقدر به فكر تغذيه اش هستم الان و هر وعده اي كه ميخوره انگار باري از دوش من برداشته ميشه.همه ميگن حرص نخور غذاخور كه شد خوب ميشه و ديگه اذيت نميشي ولي همش فكر ميكنم بعيده اين چيزا...
اين روزا پر از دغدغه ام .دلم سفر ميخواد و همسري هم بيشتر از من طالب سفره ولي بخاطر اون پدر كه عزيزه برامون دلمون راضي نميشه. روزهايي داريم كه بعضي چيزهاشو اصلا دوست ندارم در آينده تجربه كنم.راضيم به رضاي خودت اي خداي خوب!
جنگل لالا...
شب تاب لالا...
اومد دوباره
مهتاب لالا...
لالا لالایی لالا لالایی.....
دخترک وقت خوابش آروم و ملایم میخونه و من از همین شعر دوره های بچگی که از رادیو شنیده بودم و اون احساس آرامشی که بهم دست میداد اسم این وبلاگو اتخاب کردم.
تاریخ پست قبل میگه ۱ ماه گذشته و من آپ نکردم.
نه اینکه حرفی نباشه که حرفا زیادن و حوصله و زمان زیاد میخوان واسه ثبت کردن که دیگه الان در توان من نیست.
دخترک کلی پیشرفت کرده و راحت حرف میزنه و همه چیز میگه .خداروشکر از سن خودش جلوتره ! منظورشو هرجور هست با رعایت اکثرا صحیح لغتها و واژه ها میفهمونه.جمله های زیادی رو با اون لهجه شیرین میگه و دل همه رو میبره.همه دوستش دارن و دوست دارن بیشتر ببیننش و اونم خودشو میچسبونه....
ذغذغه از شیرگرفتنش این روزها همش با منه .فکر اینکه با خودم قرار گذاشتم روزهایی بهمین زودی اقدام کنم و وابستگی بیش از حدش به شیر من ....
فقط لطف خدای بزرگ یک بار دیگه میتونه این مهم رو برام آسون کنه و من مطمئنم که درست میشه...
درگیر پروژه اسباب کشی هستیم...
یه جای جدید، روحیه جدید و احساس خوبی که وجود داره تمام مایه تلاش ما برای انجام کارهامونه.با وجود خستگی تن و کمبود وقت برای سروسامون دادن با سرعت بیشتر هم درمورد من و هم همسری که درگیر ساعات طولانی کار شرکته ولی به لطف خدا خسته نیستیم.
خانم کوچولو هم کلی از محل جدید و اسباب دوربرش مخصوصا زمانی که میدید دارن وسیله های بزرگ رو میارن ذوقزده شده بود.واسه خودش میچرخه و آواز میخونه و میزنه و میشکنه و ... کیه که جرات کنه باهاش طرف بشه.اون جیغهای بنفش نفسگیر نصیبش میشه و قهر خانم و ...
فعلا اوضاع از این قراره!
دخترمون شد یک سال و نیمه...
پشت همین دو سه کلمه کلی احساس مادرانه هست که مادر میتونه درک کنه...![]()
شیطونیهای خاص این دوره که گاهی اونقدر شیرینه که انگار همه زندگیت حل شده و فقط همون لحظه است که داری با ذوق وصف ناپذیری نگاه میکنی و شکر خدا میگی یا اونقدر خطرناک و دلهره آوره که با خودت میگی با این همه دقت و وسواس فقط خدا اونها رو حفظ میکنه و تو کم میاری توی رسیدگی.بارها بخودت میگی شیرینی همون کارهای خطرناک و اضافه ای رو که بهت تحمیل میکنه رو فقط ببینی و با اعصاب پولادین رفتار کنی ولی خستگی و تعدد کارها و مسائل زندگی و دغدغه ها گاهی همه انرژی و فکر و توانتو اشغال میکنه و بی حوصله میشی...
اما... دختر گلم ... با تمام وجودم ۱۸ ماهگیتو تبریک میگم و از اینکه برای خودت داری کسی میشی کلی خوشحالم و خدا رو شکر میکنم.
مامان شیر بده... مامان آب بده... بخوابیم.... بشینیم... بریم .... گربه دیدیم... و اسمهامون که با اون صدای نرم و لهجه بچگونه به زبون میاره همیشه توی گوشم هست...دوست دارم دخترم که روز بروز داری شیرین تر و خواستنی تر میشی... راستی اولین کوتاهی اصولی موهاتو با مدل لير و چتري كوتاه انجام دادم .خوشگل شده
احساس سوختن به تماشا نمي ارزد
آتش بگير تا بداني چه ميكشم...!
دستهايي كه كمك ميكنند مقدس تر از لبهايي است كه دعا ميكنند(كوروش كبير)
بدور از هر رنگ ...همصدا با زنده ياد قيصر امين پور...
- افتاد
آن سان كه برگ
آن اتفاق زرد مي افتد
افتاد
آن سان كه مرگ
آن اتفاق سرد مي افتد
اما او سبز بود و گرم
كه افتاد...
- فقط 2 روز مونده به روز سرنوشت ساز ...![]()
و مردم اين دوره چقدر فرق دارن... چقدر آگاهتر شدن... وسايل ارتباطي چقدر اونا رو بيشتر و زودتر بهم ربط ميده... چقدر زودتر ميفهمن توي پايتخت چه خبره و ازش الگو ميگيرن براي شهرستان...
از خونه كه بيرون مياي ازدحام ادمهاي شهر رو ميبيني كه دسته دسته دارن تبليغ ميكنن.گاهي اوقات با خودت ميگي... اي بابا يكي ديگه ميخواد رييس بشه اينا با هم چه كل كلي ميكنن و چه تبليغي راه انداختنو ... ![]()
![]()
شهر شده پر از سروصدا.پر از تكاپو... اونم تا ساعات نيمه شب
راستي به اين فكر كردين كه اين تبليغات هم شده يه جور تفريح براي مردم كه
سوار ماشينهاشون بشن و بيان توي خيابونا بگردن و سرود اي ايران بخونن و صداي موزيك ماشينو بلند كنن و خوش باشن![]()
بهرحال فقط 2 روز مونده تا تمام اين تحركها و تكاپوها به ثمر بشينه... خدا كنه همه چيز بهتر بشه...
- يه پرستار براي دخترم استخدام كرديم علیرغم تمام مقاومتهاي مامان و مخالفتهاش.بسكه به اين بچه دلبستگي و وابستگي پيدا كرده. اشتباه..... نبايد ميذاشتم اين روزها اتفاق بيفته ولي ميگن جلوي ضرر رو از هر جا بگيري منفعته.ميدونم كارم درسته و اطمينان دارم.احساسات تا چقدر ...خسته شدم
خدا رو شكر دخترم بخاطر اجتماعي بودنش زود باهاش دوست شد و بدقلقي نكرد .
ميدونم منو درك ميكني دختر عزيزم.ازت ممنونم مامان![]()
- توت...توت... توت همراه با چرخوندن كليد توي قفل در و پابلندي كردن بخاطر نرسيدن قد خانم و ضربه زدن و سروصدا راه انداختن
، معني اين كلمات اينه كه در حياط رو باز كنين تا من برم و از درخت برام توت بچينين
تا ميل كنم.در حال حاضر با اشتها ترين خوراكي البته بعد از شيرمامان ، توته و طالبي و هندوانه در درجه سوم قرار گرفتن.
- براش كفش تابستوني گرفتيم.بابايي يه جوري نگاش ميكنه و ميگه :ديگه دخترمون بزرگ شده ها
... منم تائيد ميكنم و مي خنديم و اون با كفشهاي جديدش خونه رو دور ميزنه و جلب توجه ميكنه.
- نميدونين چه لذتي داره وقتي لباسهاي جديد تابستونيشو براي اولين بار از چوب لباسيشون درميارم و روش امتحان ميكنم و با ناباوري ميبينم...ب...له اندازه شه.انگار من اونو هنوز كوچولو ميدونم و خودش چقدر لذت ميبره از هر چيز جديد مربوط به خودش.دامن پيراهناشو با دودست ميگيره و ميره تا خودشو به پدر نشون بده
... وروجك از حالا چه كارهايي بلده...
